ساعاتی پس از تحویل سال نو در کنار مزار ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی یادشان گرامی باد نمیدونستم چند شنبه است... دیر وقت بود و مثل همیشه تنها بودم. بی خواب شده بودم و آرامش فکری نداشتم. یک لحظه با خودم گفتم: باید امروز فردا، نوروز باشه. چقدر سخته این روزهای دور از میهن. ای کاش ایرانمون آزاد بود و بالاخره ما هم سفره هفتسین میچیدیم. من و خانوادهام در ایران بر این باور بودیم که تا زمانی که ایران و ایرانی آزاد نیستند، سال نو و نوروز معنا نداره. به همین خاطر هرگز از سفره هفتسین در خونه ما خبری نبود. همینطور که روبروی تلویزیون ایستاده بودم، کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم. با اینکه شبکههای ایرانی رو ندارم با تعجب تصاویر تخت جمشید رو دیدم. و ساعت شماری که در زیرش نوشته بود: تنها ۱۰ ثانیه تا آغاز سال جدید. 9 ثانیه... 8.. 1,2,3,4,5,6,7.... سال نو مبارک... سال ۱۳۹۱. و من ناخود آگاه روی زمین نشسته بودم و در حالی که صورتم رو بین دست هام پنهان کرده بودم زار می گریستم ... من قصد ندارم این سال رو به کسی تبریک بگم. ولی برای تمامی ...