رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از اکتبر, ۲۰۱۷

جای باتوم درد داره!

شاهین ماشین را رو به روی استارباکس کنار زد. من و لیدا پشت سرش از ماشین پیاده شده و شوخی کنان به کافی شاپ وارد شدیم. قهوه هایمان را خریدیم و بیرون از مغازه پشت میزی نشستیم. هوای دلنشین پاییزی هوش از سرم می برد. چشمانم را هر از گاهی می بستم و ریه هایم را پر میکردم از هوای آرامش... هوای آزادی.  همه فصل های این شهر را دوست دارم. اما پاییزش چیز دیگریست: با برگ های زرد و نارنجی اش که خرامان چرخ زنان بر سرت می بارند، دست به کار آراستن می شود و فضای رویای دل انگیزی را در چشم و خیال می نشاند.  شاهین و لیدا از موضوعات مختلف صحبت میکردند و من هم کم و بیش گوشه ای از حرف را می گرفتم. شاهین به دنبال نشان دادن عکس های دوران نوجوانی اش در ایران شروع کرد به بازگويي خاطرات قدیم و مسافرت هایش. گرم تعریف بود از دردسرهای دوران مجردی اش: _یک بار من، نامزد و خانواده هایمان همه با هم بیرون بودیم که نیروی انتظامی ما را گرفت و از آنجایی که عقدنامه همراه من و نامزدم نبود، همه ما را بازداشت کردند و به بازداشتگاه بردند.  لیدا با تعجب نگاهی به شاهین انداخت و زد زیر خنده _ جدا؟ عجب ...