اسم مستعار من در کودکی احمد بود! بله احمد! می خندید که چرا احمد؟ داستان از این قرار بود که من فرزند آخر خانواده و بسیار وابسته به پدرم بودم. هرکجا که می رفت، امکان نداشت همراهش نباشم. دنبالش در حیاط و کوچه می دویدم و آنقدر التماسش میکردم تا من را بغل کند و با خود ببرد. حتی با او به پیست موتور سواری و ماشین سواری هم می رفتم. و بر سر همین مسئله به دلیل داشتن قدی بلند، پشت فرمان هم می نشستم و این شد که در سن ۹ سالگی، رانندگی را هم کاملا از او یاد گرفتم. پدرم با آن چشمان سبز رنگش چنان لبخند های پر مهری نثارم میکرد که دنیا از آن من می شد. دستانش پر بود از مهر. هرکجا که بود، امنیت و آرامش و شادی هم همانجا بود. خاطرات پنج سالگی ام را هم کاملا خوب به یاد دارم که همراه با پدرم حتی به محل کار او نیز می رفتم. بعضا با کارگرهایش مشغول به گرگم به هوا می شدم تا کنترل ساختمان هایی که برای نظارتشان می رفت را تمام کند. حتی گاهی ناهار را هم میهمان کارگرهایش می شدم. وقتی کارش تمام می شد، انگشت کوچک دست چپش را می گرفتم و قدم به قدم دنبالش می رفتم به هرکجا که میخواست برود. با او به...