تا مرگ یک «گام» ، تا «رهایی»....؟ یکی از پست های وبلاگ زنده یاد امیدرضا میرصیافی که در زندان اوین و زیر شکنجه جان باخت و به ابدیت پیوست. برای من که دیر زمانی است نظاره گر غروب غمگین هستم، طلوع و سپیدی برایم بیگانه است. طلوع و سپیدی آن را نمی شناسم و از آن تصویری در ذهن ندارم. چنانم که گویی غم با من متولد شده و میل آن دارد تا پای گور با من باشد . احساس می کنم دیگر تا دیار نیستی راهی نمانده و پایان نزدیک است. گذران عمر در ایران، که سالیانی است عقربه های ساعتش در لحظه غروب و مرگ توقف کرده، بیش از آنکه احساس زندگی کردن را در وجود انسان تقویت کند، ریشه های یک غده سرطانی به نام «مرگ» را در درون آدمی می پروراند. در این سالیانی که از عمر من می گذرد هیچگاه معنای واقعی واژه های زندگی، شادی، امید، طلوع، آرامش، آسایش، عدالت و ... را حس نکردم. گویی در فرهنگ لغات زندگی نه تنها من بلکه هیچ هم وطنی چنین واژه هایی پیدا نمی شود که بتوانم معنا و مفهوم آن را درک کنم. در این دیار هیچ کس سروده صبح را حفظ نیست و نغمه طرب انگیز بامدادی را هیچکس نشنیده است. حس دلمردگی و نیستی چنان جای جای سرزمین مادری ام...