رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از مارس, ۲۰۱۳

فعالیت های سرکوبگرانه آزادی خواهی مردم از سوی اصلاح طلبان!

پیام نوروزی مادر ستار بهشتی را شنیدم، اما متاسفم که این مادر سوگوار منتظر است تا قاتلین فرزندش به دیدارش بیایند!‌ انگار هنوز نمی داند مسببین قتل فرزندش چه کسانی هستند! امان از دست اصلاح طلبان که هیچ کس را راحت نمی گذارند! تا آنجا که به یاد دارم ستار بهشتی هرگز مطلبی در رابطه با اصلاح طلبان بر روی فیس بوک خود به اشتراک نمی گذاشت و در وبلاگش نیز به هیچ وجه از آنان ننوشته و تنها در جهت سرنگونی رژیم اسلامی گام بر می داشته است. اما محافظان رژیم اسلامی یا همان اصلاح طلبان به سادگی برای مشروعیت بخشی به سیستم دیکتاتوری اسلامیشان، به خانه این جاویدنام راه یافته و با شست و شوی افکار مادر پیر وی، او را به بیان گفته های مد نظرشان وا داشته اند. تصاویر او را سبز کرده و در رسانه های سبز او را شهید سبز می نامند. اما زنده یاد ستار بهشتی در راه اسلام جانش را فدا نکرد که بخواهیم او را شهید بنامیم؛ بلکه در راه رهایی خاک سرزمینش ایران، گام برداشته و به ابدیت پیوست. او جاویدنام راه آزادی است، آزادی ایران از چنگال رژیمیان با هر نوع دسته و حزب و گروهی و با هر رنگی... . چکیده مقالات پیشین را د...

شرکت در انتخابات، سهیم شدن در قتل هم میهنان

پوستر تبلیغاتی اِبی(خواننده) با آرم الله اکبر تازی!

باید تاسف خورد به حال کسانی که خود را ایرانی می دانند و برای یک چنین تازی پرستی، سر و دست می شکنند!!‌ این عکس را از صفحه رسمی اِبی در فیس بوک گرفته ام!‌ لینک صفحه مذکور

عاشقان اسلام در استان لرستان!

هجوم مردم برای زیارت ضریح حسین تازی

جشن چهارشنبه سوری با به آتش کشیده امام مقوایی به یاد ماندنی تر شد!

روزی از اين خاک هزاران شكوفه می رويد و عطر شكوفه های روييده از خاکِ کوروش، مشام ملت ما را نوازش خواهد كرد... به آتش کشیده شدن امام مقوایی در جشن چهارشنبه سوری

نوروز خجسته باد

سال نو بر تمام هم میهنان آزادی خواه خجسته باد. با آرزوی رهایی میهن از حکومت ستمِ اسلامی و بازگشت شادی و دورماندگان از وطن، به ایرانمان...

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...