به مناسبت بیست و نهمین خجسته زادروز ندا دیشب خواب دیدم روی کفّ خیابان دراز کشیده ای چشمهایت را در حدقه میچرخانی ... و ... می چرخانی ... و میچرخانی ولی به بالا خیره نمیمانی... آرام ... خیلی آرام ... چشمهایت را میبندی. دستهایت را که دو طرف سرت گذشته بودی میگذاری روی سینه ات و بلند میشوی... یکی ضجه زد : ندا جان نترس ... دخترم نترس تو آرام گفتی : نمیترسم ... شما هم نترسید بعد یکباره هزار تکّه شدی ... هزاران هزار تکّه و هر تکه ات خودش را جا داد در قلبِ ما ... در قلبِ همه ی آنهایی که مرگ را با چشمانِ تو دیده بودند! انگار همه ی ما شدیم ندا! چقدر دوست دارم پیراهن خونین تو را دامنِ پر لکهای کنم بر تنِ کسی که بی هوا ، هوای سینه ی تو را درید... چقدر دوست دارم از مادرت بپرسم زاد روزِ فرزندی را که دیگر نداری ، چطور جشن میگیری؟؟ چقدر دوست دارم جایِ خالیت را در آغوش بگیرم و بگویم تو نترسیدی ... ما هم نمیترسیم... چقدر دوست دارم رو به تمامِ تفنگهایِ دنیا بایستم و فریاد بزنم... امروز ، روزِ تولد ندا ، روزِ تولدِ همه ی ماست... راستی .... اگر این بهمن اینجا بودی ...