تا مرگ یک «گام» ، تا «رهایی»....؟
یکی از پست های وبلاگ زنده یاد امیدرضا میرصیافی که در زندان اوین و زیر شکنجه جان باخت و به ابدیت پیوست.
برای من که دیر زمانی است نظاره گر غروب غمگین هستم، طلوع و سپیدی برایم بیگانه است. طلوع و سپیدی آن را نمی شناسم و از آن تصویری در ذهن ندارم. چنانم که گویی غم با من متولد شده و میل آن دارد تا پای گور با من باشد .
احساس می کنم دیگر تا دیار نیستی راهی نمانده و پایان نزدیک است. گذران عمر در ایران، که سالیانی است عقربه های ساعتش در لحظه غروب و مرگ توقف کرده، بیش از آنکه احساس زندگی کردن را در وجود انسان تقویت کند، ریشه های یک غده سرطانی به نام «مرگ» را در درون آدمی می پروراند. در این سالیانی که از عمر من می گذرد هیچگاه معنای واقعی واژه های زندگی، شادی، امید، طلوع، آرامش، آسایش، عدالت و ... را حس نکردم. گویی در فرهنگ لغات زندگی نه تنها من بلکه هیچ هم وطنی چنین واژه هایی پیدا نمی شود که بتوانم معنا و مفهوم آن را درک کنم.
در این دیار هیچ کس سروده صبح را حفظ نیست و نغمه طرب انگیز بامدادی را هیچکس نشنیده است. حس دلمردگی و نیستی چنان جای جای سرزمین مادری ام را چون خاکستری سیاه پوشانیده است که حتی نسیم آزادی نیز شاید نتواند این خاکستر را از بین ببرد و طوفانی لازم است.
این چه طوفانی است که دوای درد است؟! این چه طوفانی است که نه ویرانگر است و نه خانمانسوز ؟ پی جواب می گردم و با خود می گویم که این همان «نسیم رهایی» است ولی برای ما سوختگان حکم «طوفان» را دارد. وزش این طوفان سیمای این دیار را از این خاکستر سیاه پاک می کند و آسمان را از چنگال ابرهای دلمرده و تیره رهایی می بخشد و آنگاه تابش نور آن خورشید زیبارو مرهمی خواهد بود بر دل های ما و نور چشم همه منتظران «آزادی»، و چنین است که «نور» بر «تاریکی» چیره خواهد شد.
* اگر هق هقِ گریه هم امانم می داد، باز هیچ چیز برای گفتن در برابر عظمت انسانی تو نداشتم، امید عزیز.
به یادت هستم...
میرا نصیری

نظرات