شاهین ماشین را رو به روی استارباکس کنار زد. من و لیدا پشت سرش از ماشین پیاده شده و شوخی کنان به کافی شاپ وارد شدیم. قهوه هایمان را خریدیم و بیرون از مغازه پشت میزی نشستیم. هوای دلنشین پاییزی هوش از سرم می برد. چشمانم را هر از گاهی می بستم و ریه هایم را پر میکردم از هوای آرامش... هوای آزادی.
همه فصل های این شهر را دوست دارم. اما پاییزش چیز دیگریست: با برگ های زرد و نارنجی اش که خرامان چرخ زنان بر سرت می بارند، دست به کار آراستن می شود و فضای رویای دل انگیزی را در چشم و خیال می نشاند.
شاهین و لیدا از موضوعات مختلف صحبت میکردند و من هم کم و بیش گوشه ای از حرف را می گرفتم. شاهین به دنبال نشان دادن عکس های دوران نوجوانی اش در ایران شروع کرد به بازگويي خاطرات قدیم و مسافرت هایش. گرم تعریف بود از دردسرهای دوران مجردی اش:
_یک بار من، نامزد و خانواده هایمان همه با هم بیرون بودیم که نیروی انتظامی ما را گرفت و از آنجایی که عقدنامه همراه من و نامزدم نبود، همه ما را بازداشت کردند و به بازداشتگاه بردند.
لیدا با تعجب نگاهی به شاهین انداخت و زد زیر خنده
_ جدا؟ عجب وضعیتی. اگر کسی را می گرفتند کتک هم می زدند؟
_ آره! با باتوم و هر چه که دستشان بود کتک می زدند.
_باتوم دردش خیلی زیاده؟ نمیتونم تصور کنم کسی باتوم بخوره. تا
به حال باتوم خوردی؟ چطور دردی داره؟
با این سوال لیدا گویا پتکی بر سرم فرود آمد. درد وجودم را فرا گرفت. دستانم را ناخوداگاه بر هم فشردم و سرم را در جبینم فرو
بردم.
_ البته که درد داره...
دیگر صدای شاهین در گوشم اکو می داد. پرتاب شده بودم به گذشته. به گذشته ای نه چندان دور. خاطرات به یک باره به ذهنم هجوم آورده بودند. درست مثل آن روزی که در زیر دست و پای ماموران انتظامی در کنار سی و سه پل لگدمال می شدم و ضربه های باتومشان سخت بر جای جای بدنم می نشست. هشت مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت بود و جمعیت انبوهی به خیابان ها آمده بودند تا مراسم چهلم قتل ندا آقاسلطان را با شعارهای ضد دولتی و حکومتیشان در جای جای شهر برگزار کنند. نیروهای امنیتی و گارد یگان ویژه همه را زیر نظر داشته و در تلاش بودند معترضین را متفرق کنند. طبق معمول مخفیانه مشغول فیلمبرداری از جریانات بودم که یکباره مرد درشت هیکلی دست راستم را پیچانده و گوشی موبایلم را که تا نیمه زیر آستین مانتویم پنهان کرده بودم از من گرفته و به جهت مخالف من شروع به حرکت کرد. پشت سرش راه افتاده و دستم را بر پشت شانه اش زدم که به دنبال آن، از او بخواهم گوشی من را پس بدهد. با این حرکت من، او که یونیفرم گارد یگان ویژه بر تن داشت، به خود حالت دفاع گرفته، به سمت من برگشت، و گاز فلفل-خردلی را که در دست داشت به صورتم اسپری کرد. گاز فلفل وارد حلق و و چشمانم شده و تنفس برایم به شدت دشوار گشت. با این اقدام دفاعی آن گارد، سربازهایی که در پشت سرش به دنبال او می آمدند به من رسیده و با باتوم به پشت زانوهایم کوبیدند. کنترلم را از دست داده و با دو زانو بر زمین افتادم. نمیتوانستم نفس بکشم و چشمان بسته ام عمیقا می سوخت. سربازها یکی یکی از راه رسیده بودند و گویی كه جنایتکاری را پیدا کرده اند، چنان با باتوم هایشان بر سر دستان و پاهایم می کوبیدند که حتی توان ناله کردن برایم باقی نمانده بود. به یکباره صدای همهمه ای عجیب در فضا پیچید و جمعیتی بر روی من ریخت. معترضین با مشاهده این صحنه به سمت سربازها حمله برده و با چماق و زنجیر آن ها را به باد کتک گرفته بودند. و از آنجایی هم که سربازها توسط مردم محاصره شده و زیر فشار قرار گرفته بودند یکی پس از دیگری بر روی بدن پر از درد من می افتادند و صدای ضرباتی که بر بدنشان اصابت می کرد در گوش هایم می پیچید. به یکباره دستانی قوی از کناری دست و پاهای مرا که در زیر آن انبوه افتاده بودم گرفته به سمتی کشیدند و من از پلکان بلند کنار پل به پیاده روی پایینی افتادم. درد در تمام وجودم پیچید.
پلک هایم را از درد و سوزش با تمام نیرو به هم می فشردم و همچنان دستان انسان های ناشناسی بازوهای من را از دو طرف گرفته به دنبال خود می کشاندند. پس از دقایقی من را کنار دیوار
پلکانی نشاندند.
- سیگار. سیگار. کسی سیگار داره؟
_بیا داداش. این سیگار
_سیگار بگذار دهنش. بده سیگار بکشه.
_روشن کن. زود باش. دود کن. دود کن به چشمش
_چی شده؟
- بي ... ها اسپری زدن توی صورتش. نمیتونه نفس بکشه.
سیگاری را بر لب های لرزانم گذاشتن و گفتند: پک بزن. عمیق پک بزن. کمکت میکنه.
گرمای دود سیگارهایی که در مقابلم می کشیدند را بر پوست صورتم احساس می کردم. دودهای سیگارشان را به چشمانم فوت می کردند. شاید دقیقه ای بعد بود که توانستم چشمانم را اندکی باز کنم. بلافاصله قطرات اشک بی اختیار از چشمانم سرازیر شد. با دستمال الکل دار پلک هایم را تمییز کردند. با نگاهی دو بینی خیره خیره به اطرافم نگاهی انداختم. زنان و مردانی را دیدم پر از دلهره و آشوب. یکی یکی حالم را از من پرسیدند و در مقابل فقط سرم را به نشان خوب بودن تکان می دادم. سعی کردم بلند شوم اما تعادلم را از دست داده و بر زمین خوردم. احساس میکردم استخوان هایم خرد شده اند. تازه داشتم به خودم می آمدم که صدای تیراندازی در آن سو تر بلند شده و جمعیت گریزان به سمت ما سرازیر شد. سیل جمعیت من و اطرافیانم را در خود گرفت و اعتراضات شدت یافت. آن شب و شب های پس از آن در شهرهای دیگر نیز درگیری های بسیاری شکل گرفته و وقایع تلخی برای بسیاری رخ داد که من نیز از آن ها مستثنی نبودم.
هشت سال از آن زمان می گذرد اما هر روز صبح وقتی جلوی آیینه می روم به چشمانم خیره می شوم. به چشم هایی که صحنه های خونین و دردناکی را شاهد بوده اند. به چشم هایی که پر از حرف های ناگفته اند. حرف هایی که از هر خطشان اشک می بارد و خون.
صحبت های شاهین و لیدا نمونه کوچکی از روزمره گی من است. بسیارند لحظاتی که پی در پی مرا به یاد رخدادهای گذشته می اندازند و غوطه ورم می کنند در خاطرات. و این رشته افکار آن قدر ادامه می یابند تا کسی آن ها را با ضربه ای بر شانه ام پاره کند.
همانطور که شاهین داشت برای لیدا تعریف می کرد که پس از باتوم خوردن محل مورد اصابت به رنگ زرد و بعد به رنگ قرمز و سیاه تغییر رنگ می دهد، داشتم به سوال لیدا که آیا جای باتوم درد زیادی دارد در ذهنم پاسخ می دادم:
دردش زیاد است. اما وقتی ضربه را می خوری بدنت گرم است و چندان احساسش نمی کنی. اما ساعاتی بعد چنان درد و احساس کوفتگی به سراغت می آید که نمی توانی چشم روی هم بگذاری. روزها می گذرند. رنگ پوستت تغییر می کند. بنفش می شود و بعد به حالت عادی بر می گردد. آن درد جسمانی رفع می شود. اما همان درد زخمی بر روحت بر جای می گذارد که هر وقت یادش میکنی قلبت را به فشار می آورد. می خواهی فریاد کنی از همه بیدادگری ها... اما بغض سنگینی صدایت را در گلو خفه می کند و قطرات اشک از گوشه چشمانت جاری می شوند...
آه عمیقی کشیدم. به درخت بالای سرمان که برگ هایش با ناز و عشوه ای دلربا بر روی عابران می ریختند خیره شدم. بغضم را فرو دادم و ریه هایم را باز هم پر کردم از هوای آزادی...
ميرا نصيرى

نظرات