رد شدن به محتوای اصلی

روزنامه های سال 57 و واقعیت های تلخ آن روزها - سری سوم



امام خمینی: در حکومت اسلامی دیکتاتوری وجود ندارد.

پانوشت: عمق بی سوادی خمینی اینجایی معلوم می شود که حکومتی را که تنها به دست یک نفر اداره شود، دیکتاتوری نمی داند!!



تا یک سال پیش از انقلاب، هیچ مراجعه مستقیم و غیر مستقیمی از جانب آمریکا به آقای خمینی، تا آنجا که من اطلاع دارم، داده نشده بود. اما، یک سال پیش از انقلاب، در لندن در خانه دکتر «نقی زاده»، آقای (ب. ب.) ضمن صحبت گفت که؛ آمریکایی ها اخیراً سی نفر از قماش مرا به سفارت خود دعوت کردند، و به ما گفتند که انقلاب سفید شکست خورده است، اگر شما ها حاضرید وارد گود بشوید، ما همه گونه کمک می کنیم تا اداره امور کشور را در دست بگیرید....
ابوالحسن بنی صدر، کتاب «خیانت به امید. نوشته و اعتراف خودش. چاپ پاریس. 1361


تیرباران کردند... 
اعدام کردند...
کشتند...
شهر بیش از پیش در خون غلتید...
خمینی گورستان ها را آباد کرد...



مزاحمانِ خانم های بی حجاب ضد انقلابی هستند.

پانوشت: در معنای امروز این مزاحمان عبارتند از: پلیس، گشت ارشاد، فاطی کماندوها، مسئولین آموزش و پرورش، سردمداران دولتی و ...!! 

چه وحشتناک روزهایی را به خود دیده است این سرزمین...



مردم به امید نبودن اجبار در حجاب، آبادانی بیشتر کشور، افزایش آگاهی سیاسی و ... دست به شورشی زدند که انقلاب نام گرفته و تا به امروز خاک ایران زمین را با خون رنگ کرده است.



امام خمینی : دست دزدان و چپاولگران را کوتاه خواهیم کرد.
مهم این است که مملکت در دست خودمان است!

پانوشت: در دست خودشان بود! می خواستند دست خودشان را کوتاه کنند!!



امام خمینی: گوشت یخ زده حرام است.


زمانی که خمینی، خود را آخرین پیغمبر خدای مسلمانان می خواند و سعی بر آن دارد که قوانین ناتمام اسلامی محمد را تکمیل کند!
سوء استفاده از قوانین کثیف اسلام تا به این اندازه؟!
بر اساس کدام قانون شرعِ اسلامی برای چندین میلیون نفر از یک سرزمین اینگونه تصمیم گرفته شده؟!!
آن، قدرت، پول و افکار ساده اندیشانه مردم همان سرزمین است که مسبّب حضور نامردی همچون خمینی در آن خاک شده که به او اجازه می دهد استفاده از گوشت را به صورت یخ زده حرام اعلام کرده و آن گوشت را نجس بخواند!! حتی اگر ذبح اسلامی شده باشد!!





نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...