رد شدن به محتوای اصلی

فیلمی از رضا شاه و آتاتورک، تنها فیلمی که صدای رضاشاه در آن شنیده می شود




فیلمی که در آن صدای رضا شاه شنیده می شود پس از ۷۶ سال در سال 89 پیدا شد.
تنها فیلمی که صدای رضا شاه در آن شنیده می شود.
پس از گذشت ۷۶ سال ، فیلم بازدید رضا شاه کبیر از ترکیه و مکالمه او با کمال آتا تورک که در آن صدای رضا شاه نیز شنیده می شود بر حسب تصادف در شهر استامبول پیدا و از شبکه های تلویزیونی این کشور پخش شد .

آتاترک و رضا شاه کبیر

آنگونه که رسانه های ترکیه گزارش داده اند ، یکی از اساتید دانشگاه به نام" سامی شکر اوغلو" که برای خرید میوه به یکی از میوه فروشیهای استانبول رفته بود مشاهده می کند که صاحب مغازه سرگرم تراشیدن حلقه هائی از نگاتیو فیلم است . استاد دانشگاه بر حسب کنجکاوی از او دلیل تراشیدن فیلمیها را می پرسد . میوه فروش توضیح می دهد که با تراشیدن فیلمها و اضافه کردن ماده "استون " به آن ، خمیری را درست می کند که از آن برای چسباندن تکه های فیلم استفاده می شود.

در این هنگام ، نظر استاد دانشگاه متوجه بر چسب یکی از حلقه های می شود که روی آن نام "آتا تورک " نوشته شده بود. به میوه فروش پیشنهاد می کند که آن را به بهای حدود دویست دلار از او خریداری کند . میوه فروش که با شنیدن پیشنهاد استاد دانشگاه شگفت زده شده یود ، می گوید " من باز هم از اینگونه فیلمها در انبار دارم " . به این ترتیب حلقه های فیلمهای خبری قدیمی از جمله فیلم خبری سفر رضا شاه به ترکیه از انبار میوه فروش خارج می شود و در دسترس رسانه ها قرار می گیرد .
لازم به توضیح است که بررسی سوابق انبار میوه فروش روشن می کند که این محل قبلا استودیوی یک شرکت تولید فیلمهای خبری به نام " ایپک" بوده که در آن سالها فعال بوده است .

متن گفتگوی آتاتورک و رضا شاه :

آتاتورک: خیلی مایه خوش‌بختی است که به ترکیه تشریف آوردید.

رضاشاه: من هم بی‌نهایت خوش‌وقتم که موفق شدم به آرزوی دیرینه‌ای که داشتم برسم.

آتاتورک: خیلی متشکرم. مدت‌ها بود که منتظر تشریف‌فرمایی شما بودم. حسرت دیدار شما را داشتیم و صمیمانه می‌گویم که خیلی خوش‌وقتم که بالاخره روز ملاقات رسید.

رضاشاه: شاید بدانید که چند سال پیش به نماینده شما عرض کردم که برای زیارت شما به ترکیه سفر خواهم کرد.

آتاتورک: خیلی ممنونم. خیلی ممنونم. دوستی ما خیلی قدیمی است و از سال‌ها پیش شروع شد. این، دوستی و آشنایی متقابل را بیش از پیش تقویت خواهیم کرد.

رضاشاه: شاید در گذشته غفلت شده‌باشد ولی امیدوارم در آتیه جبران شود.

آتاتورک: هیچ شک و شبهه‌ای ندارم و تمام ترک‌ها هم همین نظر را دارند.

نظرات

سعیده وطنی گفت…
درود فراوان
با مطلبی افشاگرانه منتظر شما هستم:

http://sedayeemrooz.blogfa.com/post-13.aspx


http://sedayeemrooz.blogspot.com/2012/01/blog-post.html
‏Reza گفت…
خدا رحمت کنه رضا شاه کبیر رو....

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...