رد شدن به محتوای اصلی

در ایران استانداردهای شارلاتانیزم صدها برابر بالاتر از سطح جهانی است!

برای کسانی‌ که از ابراهیم یزدی حمایت کرده و با این عمل خود مشروعیت بیشتری را برای رژیم دیکتاتوری اسلامی خریداری کرده و پایه‌های این سیستم کثیف را روز به روز محکم تر میکنند!

در تمام دنیا سیاستمدارها و کسانیکه به دنبال قدرت سیاسی هستند به شارلاتان بودن معروفند ولی ظاهرا در کشور ما استانداردهای شارلاتانیزم صدها برابر بالاتر از سطح جهانی است! ....
یکی از معروف ترین و موثر ترین صحنه گردانان اصلی ماجرای 57، ابراهیم یزدی است که سال های پیش از انقلاب مقیم ایالت تگزاس آمریکا بود.
زمانی‌ که در سال 56 خمینی به فرانسه رفت، ابراهیم یزدی و ابوالحسن بنی صدر در نوفل لوشاتو اقامت گزیده وبه آن پیرمرد می آموختند که جلوی دوربین تلویزیون های غربی چگونه ژست حقوق بشر بگیرد و حرف های آزادیخواهانه بزند و سر همه دنیا شیره را بمالد.
پس از اینکه این کلاه برداری بزرگ و تاریخی به ثمر نشست و بسیاری را در داخل و خارج ایران بسیج کرد، ستاد ارتش ایران ساعت هشت صبح روز یکشنبه 22 بهمن 57 تشکیل جلسه داده و برای جلوگیری از خشونت بیشتر، اعلام بی طرفی کرده و تمام نیروهای نظامی کشور را به درون پادگان ها فراخواند. به فاصله چند ساعت، یک سری از فرماندهان و افسران ارتش و شهربانی در منازل و یا دفاتر محل خدمتشان دستگیر و گرفتار آقایان خلخالی و یزدی و دوستان و شرکاء انقلابی ایشان (مجاهدین خلق و فدائیان خلق و غیره) شدند...
بگذریم که در هر کشوری افسران و فرماندهان ارتش اگر هم خاطی باشند باید در یک دادگاه نظامی و در حضور دادستان و وکیل و قاضی، مطابق با آیین دادرسی نظامی محاکمه شوند.
به هر روی، امروز ابراهیم یزدی پیرمردی 80 ساله و مبتلا به سرطان پروستات و سال هاست که به دست دوستان سابقش از قدرت حذف شده و سرش بی کلاه مانده است.
چندی پیش ابراهیم یزدی بازهم به همان سیاق سابق در نامه ای به دوست و همرزم سابقش سید علی‌ خامنه ای نوشته : "من به نظام جمهوری اسلامی رای داده‌ام و به رای خود وفادارم. شما با این ظلم‌ها وستم‌ها، مقدمات سقوط نظام را فراهم می‌کنید. حیف است نکنید!" در بخش دیگر از نامه اش نیز فرافکنی کرده و تمام تقصیرهای این 33 سال را به گردن "یهودی زاده ای" به نام احمدی نژاد می اندازد. باز هم بگذریم که "یهودی زاده" خواندن کسی عین نژادپرستی است.

و در آخر شاهد تصویری باشید که ابراهیم یزدی را در کنار صدام حسین نشان می دهد!!! 
 
 
 


هوشیار باشیم و فریب شارلاتان ها را نخوریم.

با سپاس از امین ایراندوست گرامی‌.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...