رد شدن به محتوای اصلی

هزاران بار خداوند را سپاس که در تظاهرات های بعد از انتخابات 88 کشته نشدم!


روزی هزار بار سپاس خدای را میگویم که در تظاهرات های بعد از انتخابات نمایشی 88 به دست عوامل رژیم کشته نشدم!!

اگر من کشته می شدم و چند فیلم هم از لحظه جان سپردن من منتشر می شد، حتماً میگفتند: این جریان کاملاً ساختگیست، چون چندین نفر بلافاصله فیلم گرفته اند!!

اگر من کشته می شدم، قبل از اینکه نام و فامیل واقعی من منتشر شود، عکسی از یک خانمِ دیگر که لباس های سبز بر تن دارد و عکس میرحسین موسوی را در دست؛ منتشر می شد که به من نسبتش می دادند!!

اگر من کشته می شدم، می گفتند: شهید جنبشِ سبز!!
غافل از آنکه شهید آن است که در دینِ اسلام و در راه کشتنِ دیگری برای آنکه به دینِ اسلام نگرویده است، به قتل رسیده و اینگونه نام می گیرد. شهادت همان کشته شدن در راهِ خداست!!
و من از دین بیزارم! سالهاست که خرد را پیشه ساخته ام!
و برای دفاع از دین و مذهب به مبارزه برنخاستم...
بلکه برای آزادی میهن و به ارمغان آوردن خرد به جنگِ با تیرگی و بی خردی قدم در راهِ مبارزه گذاشتم!! و شهید نام نمی گیرم... 

اگر من کشته می شدم؛ سخنورانِ خبره اصلاح طلبان در صدای آمریکا و بی بی سی از شرکتِ من در تظاهرات ها برای پس گیری رای نداده ام به میرحسین موسوی صحبت می کردند!!
بدون آنکه بدانند، یکسالِ تمام به مخالفت با شرکت در انتخابات پرداختم و تنها تلاشم آگاهی رسانی برای جلوگیری از مشروعیت بخشی به رژیم اسلامی بود...
حرف من تنها تحریم انتخابات بود...
من رای ندادم...
و دیگران را نیز منع کردم...

اگر من کشته می شدم و بعد از این اتفاقات، فردی از خانواده و یا دوستانِ من از رای ندادنِ من می گفتند، و یا از سیاسی بودن من حرفی به میان می آورند؛ چون به ضرر اصلاح طلب ها تمام می شد، سریعاً به ترور شخصیتی نزدیکان من پرداخته و حتی سعی می کردند تا نام من را از لیست کشته شدگان حذف کنند و سابقه سیاسی ام را نیز انکار می کردند!
بی اطلاع از آنکه از اواخر 16 سالگی ام با وبلاگ نویسی و بعدها با نفوذ در گروه های حامی رژیم، به انتشار نامه های محرمانه و مراکز شکنجه و خبررسانی می پرداختم!!!
در گروه های حقوق بشری عضویت داشته و تمامِ تلاشم رسواییِ رژیمِ خائنِ اسلامی بود...


اگر من کشته می شدم و روزی به اثبات می رسید که هدف واقعی من از شرکت در هر نوع تظاهراتی تنها سرنگونی سیستم رژیم دیکتاتوری اسلامی بوده؛ گروه های حامی رژیم و عواملشان از جمله اصلاح طلبان، نامِ دیگری را علم می کردند یا خانواده و نزدیکان من را به خاطر افشاگری بر علیه آنان، ایگنور می کردند و تنها خودشان از طریق رسانه هایی که در دست دارند، نامِ من را به جنبشِ اصلاح طلبی چسبانده و حتی از نامِ من برای ساختنِ شعارهای به اصطلاح سبز استفاده می کردند.


اگر من کشته می شدم، خانواده ام را تحت فشار قرار می دادند تا هدفِ اصلی من را انکار کنند و اگر در این میان یکی از نزدیکانِ من تبدیل به صدای من می شد، فشارهایشان را زیاد می کردند و به ترور شخصیتی اش می پرداختند...
غافل از آنکه با این کار ارزش های انسانی من را از بین خواهند برد...


اگر من کشته می شدم، شاید برخی از اعضای خانواده ام که بر خلاف من به موسوی رای داده بودند، تنها برای گرفتن چند عکسِ خبرساز با سرانِ اصلاح طلبان، هدفِ من را نادیده گرفته و بر وفق مرادِ آنان سخن می گفتند!


اگر من کشته می شدم، بیش از آنکه به دانستن هدفِ من علاقه ای نشان داده شود، به باخبر شدن از ریزترین جزئیات زندگی خصوصی ام علاقه نشان داده می شد...


اگر من کشته می شدم، عکس های من را سبزرنگ کرده و به عنوان عکس پروفایل فیس بوک خود انتخاب کرده و یا از آن به عنوان پوسترِ سبز و دعوتِ مردم به تظاهراتِ سکوت استفاده می کردند!


اگر من کشته می شدم، نامم تبدیل به بازیچه ای می شد در دست احزاب و گروه ها برای کوبیدن گروه ها و احزابِ دیگر!!


فردی میگفت: اگر کسی پرچم شیر و خورشید در دست بگیرد، مثل آن است که دوباره به سارا شلیک کرده است!!
دیگری می گفت: اگر کسی پشت موسوی را خالی کند به سارا خیانت کرده است!
دیگری می گفت: اگر کسی مخالف اصلاحات باشد به روح سارا و خون پاکش که بر زمین ریخته شد خیانت کرده است!
دیگری در جواب مخالفش می نوشت: از روحِ سارا و تنِ خون آلودش خجالت بکش!!


و اینگونه است که روزی هزار بار از جهان هستی قدردانی می کنم که در این تظاهرات هایی که به نام اصلاح طلبان زده شده، کشته نشدم تا نامم بازیچه سیاسیِ بی خردان و یا آگاهانِ شیّاد نگردد؛ که در غیر این صورت هرگز روحم شاد نبود و همواره بیش از عذاب از حرکت رژیم از سوء استفاده های شخصیِ افرادِ مذکور در بالا، در عذاب می بودم...

زنده باشم و تنم بلرزد از این همه جنایت، بهتر از آن است که در این راه مرده باشم و تنم هزاران بار بیشتر بلرزد از دزدیده شدنِ افکارم!!!


سارا شمس (میرا نصیری)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...