رد شدن به محتوای اصلی

آخرین جمله ای که جاوید نام ستار بهشتی در وبلاگ خود نوشته بود

آخرین جمله ای که جاوید نام ستار بهشتی در وبلاگ خود نوشته بود:


شعار ما هم این است؛ پابه میدان گذاشتیم. در این مبارزه یا از قفس تن رهایی می یابیم، یا قفس ظلم شما را در هم می شکنیم.
زنده و پاینده ایرانی و ایران، جانم فدای ایران.
نویسنده ستار

ستار، سرعنوان وبلاگ خود را با جمله "چو ایران نباشد تن من مباد" آراسته کرده بود و بدان نیز عمل کرد...



توضیحات بیشتر: 
ستار بهشتی وبلاگ نویس سیاسی، ظهر سه شنبه نهم آبان ماه در پی مراجعه مامورین پلیس فتا به منزل پدری اش در رباط کریم بازداشت و با توقیف کامیپوتر به مکان نامعلومی منتقل شده بود که امروز خبر هولناک مرگ او منتشر گردید.

پلیس فتای تهران در پاسخ به پیگیری های صورت گرفته از سوی خانواده ستار بهشتی برای روشن شدن وضعیت وی، فوت وی در بازداشتگاه را به خانواده اعلام کرده است.
یکی از اقوام نزدیک به خانواده ستار بهشتی در گفتگو با گزارشگر هرانا اعلام داشت در پیگیری های که امروز شوهر خواهر (داماد) ستار بهشتی انجام داده است ماموران نیروی انتظامی به وی اعلام داشتند که فر
دا برای تحویل پیکر این وبلاگ نویس به سردخانه کهریزک مراجعه نمایند.
این منبع مطلع در گفتگو با هرانا اعلام داشت: «پس از اعلام این موضوع به داماد خانواده مجددا با خانواده ایشان تماس گرفته شده است و ایشان را به پلیس امنیت تهران واقع در خیابان شریعتی احضار کردند و در پاسخ به سوال ما که چه اتفاقی افتاده است گفتند شما حق سوال کردن ندارید و خفه شوید.»

وی در پایان خاطر نشان کرده است: «ستار بهشتی پیش از بازداشت هیچگونه بیماری نداشته و در زمان بازداشت نیز سالم بوده است.»



یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

نظرات

‏ناشناس گفت…
با کمال احترام به ستار اما بايد بگم که خاک بر سر احمقي که جانش رو براي وطن فدا ميکنه. بدبختها٬ اين وطن که بايد براي ايراني فدا بشه٬ نه برعکس
محمد خرمدره گفت…
یاحق

این اخوندهای ملیوت چهره که از ابتدای پیدایش ا تاکنون با انواع نیرنگها از جان ومل مردم خورده اند وحالا که 34 سال است برکرسی مراد نشسته اند هرگز از این مقام وتخت کنار نمی روند چون این قشر به هیچ نوع ائینی اعتقاد ندارند واز هردینی برای خودشان ابزار میسازند وهم اکنون شیعه گری با نام ولایت مداری ابزاری شده برای سرکوب ازادیها وبه سیاه چال کشاندن ازاد اندیشان از این رو دراین مملکت ستار بهشتیها بسیارند که در خفا بدست جلادان کشته میشوند وخوشا به حال ستارهئی که با فریادشان رازهای خونین مقدس مابان دون صفت را برملا میکنند
خدایا ملت مارا از دست این خونخواران نجات بده

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...