رد شدن به محتوای اصلی

سنگ قبر ندا را شکستند...

سال خون بود. سال ۸۸ . سال قتل و کشتار و زندان و شکنجه و مرگ انسانیت...
سال ندا بود .... ندا...
سه شنبه ها و پنجشنبه هایم که کلاس درس نداشتم فرصتی می شد تا با ندا و سهراب و اشکان و نیلوفر و ... خلوت کنم. سه شنبه ها غالبا تنها بودم... پنجشنبه ها اما دوستانی از جنس مهر را برایم به ارمغان آورده بود. گاه می نشستیم دور هم و از دردهایمان می گفتیم... از بازداشت ها، شکنجه ها و آنچه که برما رفته بود و میهنمان... مامورها که می آمدند چند گامی را دسته جمعی طی می کردیم. همین پیاده روی های گورستان مرا با چندین جان باخته دیگر و خانواده هایشان هم آشنا کرده بود... روز به روز دردهایمان بیشتر می شد با یافتن مزارهایی که پیکر پاک دلیرانمان را در آغوش گرفته بودند...
در خلوت یکی از سه شنبه ها بود که تصمیم گرفتم نام این جانباخته های راه آزادی را بر روی سنگ های مزارشان با رنگ قرمز پر کنم. این تصمیم را پنجشنبه همان هفته با دیگر دوستان هم در میان گذاشتم. همراهی را پذیرفتند و قرارمان شد سه شنبه هفته بعد از آن روز... 
سه شنبه از راه رسید... بر سر مزار ندا نشسته و به چشمان هم خیره شده بودیم... یکی رنگ آورده بود و دیگری قلمو... منتظر بودند تا من بنویسم... 
قلمو را برداشتم و به رنگ سرخی که دوستم آورده بود آغشته کردم. نام جاویدِ ندا را با رنگ پر کردم و سپس نام خانوادگی اش را... درونم آشفته بود... موتورهای گارد در حال چرخیدن دور قطعه ۲۵۷ بودند و اگر دوستانم دورم را نمی گرفتند حتما بو می بردند که مشغول چه کاری هستیم. سریع قلمو را در قوطی رنگ فرو بردم و با عجله بر روی سنگ قبر نوشتم: شهید! 
تا آمدم قلمو را کناری بگذارم دستم به قوطی رنگ خورد و بر زمین افتاد و رنگ سرخ گوشه مزار
ندا و بر روی زمین پخش گردید... صدای هق هق بچه ها بلند شد... دستانم می لرزید و زانوهایم سست شده بود. توان برخاستن نداشتم و از طرفی صدای گاز موتور نیروهای گارد درونم را به هم ریخته بود... با رنجی برخاستم و و با اضطراب و دستانی لرزان از سنگ مزار عکس گرفتم و به راه افتادیم تا بر روی همه سنگ های عزیزان از دست رفته بنویسیم... . 

نوشتیم و عکس هم گرفتیم و با هزاران سختی به خانه هامان بازگشتیم... . 



اما شب سختی بر همه ما گذشت... چشمان خونین ندا از ذهنم خارج نمی شد و آتش درونم را بیشتر می افزود... فردایش سیزده آبان بود و از اولین ساعت آغاز تظاهرات به شعارهای ضد رژیم و کمک رسانی و پرتاب سنگ و فرار و ... مشغول بودم... بیست دقیقه ای هم گیر افتادم و بالاخره راه گریزی یافتم و نجات پیدا کردم... . از آن روز یک لنگه کفش از معترضینِ همراهمان برایم به یادگار ماند... هجوم نیروهای سرکوبگر باعث شده بود کفشش از پایش در بیاید و سیل جمعیت خودش را هم به جلو می برد. ۵ دقیقه ای لنگه کفش به دست، فریاد میزدم صاحب این کفش کیست؟ پاسخی نگرفتم و گذاشتمش داخل کیفم، بلکه جلوتر بیابمش و تحویلش دهم... اما پیدایش نکردم...
آن روز هم گذشت و مخالفین اینترنتی در وبلاگ هایشان منتشر کرده بودند که فردا پنجشنبه بر سر مزار ندا گرد هم می آییم...
همین تبلیغات اینترنتی جمعیت بسیاری را فردایش در قطعه ۲۵۷ جمع کرده بود ... تازه رسیده بودم به مزار سهراب... دوستانم آنجا بودند... مشغول صحبت شدیم که صدای فریاد زنی بر سر مزار ندا بلند شد... دور قبر ندا همهمه ای به پاخاسته بود و نیروها هجوم آورده بودند... اما کسی از جایش تکان نمیخورد. انگار که خشکشان زده بود... 
صدای ناله برایم آشنا بود. حدس می زدم صدای مادر ندا باشد... خودش بود... فریاد می زد و با دست بر سینه اش می کوبید که خدا ناشناس ها، به قبر بچه ام هم رحم نکرده اید... ندا جاااان....
همه را با دست کنار می زدم تا بتوانم جلوتر بروم. بالاخره آخرین نفر هم از جلویم کنار رفت... 
مادر ندا بالای سر قبر ایستاده بود... صدای ضربان قلبم را می شنیدم ... نگاه ها همه به قبر دوخته شده بود... سرم را پایین انداختم و احساس کردم با پتکی بر سرم کوبیده شد... 
بغض راه گلویم را بست و درد تمام وجودم را فرا گرفت...
سنگ قبر ندا شکسته شده بود... آن حرام زاده های بی طینت شکسته بودنش. باورش برایم سخت بود... به یاد آوردم که بر روی سنگ قبرش با رنگ سرخ کلمه شهید را نوشته بودم و اسمش را هم پر کرده بودم... . به یاد لکه قرمزی افتادم که از خالی شدن قوطی رنگ کنار قبر ندا بر جای مانده بود... اما تنها اثر بسیار کمی از آن باقی مانده بود... مشخص بود پاکش کرده اند... دوباره به سنگ قبر نگاهی انداختم... سنگ دو تکه شده بود و تکه بالایی آن را با خود برده بودند... دقیقا همان تکه ای که رنگ شده بود... . 
چند نفری در بین جمعیت زمزمه می کردند ""چون نتوانستند رنگ و کلمه شهید را پاک کنند سنگ را شکسته اند. مزار سهراب رنگش پاک شده، برای همین هم با آن کاری نداشته اند. یکی از بچه ها دیده که مشغول پاک کردن رنگ بوده اند"" !!‌

چشمانم تار شده بود و قلبم به شدت می تپید... یکی در میان، نیروها بینمان ایستاده بودند... به سمت مادر ندا رفتم... او را در آغوش گرفتم و آهسته در گوشش گفتم: معذرت می خواهم . من مقصر بودم. من روی سنگش نوشتم شهید و چون نتوانسته اند پاکش کنند سنگ را شکسته اند... . 
با تمام مهرش من را بوسید، صورتش را نزدیک تر آورد و گفت: سریع از اینجا برو. ماشینمان جا ندارد که تو را هم ببریم. و الا می بردیمت. اینجا بایستی می گیرنت. 
با دستان گرمش، دستم را محکم فشار داد و رفت... 
دقایقی بعد به دیوار کنار قطعه ۲۵۷ کوبیده شدم و تا به خودم آمدم داخل خودروی نیروهای لباس شخصی بودم که در آخر من را به مرکز سپاه شهر ری منتقل کردند... . 
آنچه که بر همه ما در آن زیرزمین کذایی رفت بماند، به هر مکافاتی که بود آزاد شدیم... اما در همان شب آنفولانزای خوکی مثل رژیم به جانم افتاد و اگر یاری مادرم نبودم فردایی دیگر هم از آنم نمی شد... . 

ثانیه ها، روزها و ماه های سختی بر من گذشت و تجربه هایی هم به دست آوردم که تشخیص و تحلیل مسائل را برایم آسان تر کرد... . یکی از مواردش آنکه دریافتم شهید آن است که در راه اسلام و خدای اسلام برای گسترش اسلام و مبارزه با غیر مسلمانان (در جهاد)، کشته شود؛ نه آنکه در راه آزادی میهن جانش را از دست دهد. و ندا در راه خدای اسلام جانش را فدا نکرده بود که او را شهید بنامیم!‌
او جانباخته راه آزادی بود که حتی بنابر گفته نزدیکانش به هیچ دینی معتقد نبوده و تنها هدف سرنگونی رژیم اسلامی را در سر داشته است. 
او تا ابد جاوید نامِ راه آزادیست و یادش در قلب های تمام نسل ها خواهد ماند... 

به امید رهایی 
میرا نصیری (سارا شمس)
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...