پسر عمویی داشتم که در سنینِ جوانی، جانش را گرفتند!
فرهیخته بود و زیبا و ژیگول! اما همیشه نوشته بزرگی را که توسط دایی اش خطاطی شده بود بر روی دیوار اتاقش داشت که هر روز صبح و شب؛ بعد و قبل از خواب به آن نگاهی می انداخت. این جمله از خودش بود:
بنگر به چرخ فلک که کمر شکن است
منگر به زیبایی لباس که آخر کفن است
سال ها می گذرد، اما هر دو سه روز یکباری به خود می گویم؛ عجب این چرخ فلک کمرمان را شکست! عجب...
به دور از اسلامی بودن کفن و آنچه که به آن ایمان ندارم، حقیقتی است شیرین برای بسیاری و حقیقتی است تلخ برای بسیاری دیگر که سرانجام همه چیز را می گذاریم و می رویم و هیچ نصیبمان نمی شود از آن همه حیاتی که برای به دست آوردن ذره-ذره اش چه تلاش هایی که نکردیم!
آزرده ایم، رنجمان داده اند، سختی ها متحمل شده ایم و شادی ها دیده ایم؛ همه اش پوچ می شود و سرانجام وداع می گوییم...
اما نسلی دیگر به سرعت جایمان را می گیرند... امان از روزی که در کتاب های نسلِ پیشِ رو نام خوبی از آنِ خود نکرده باشیم یا بدناممان کرده باشند!
زندگی سخت پیچیده است... اما می توان انسان بود... انسان...
پس چه نیک که امروز نه بد کنیم، نه کسی را تخریب...
خوب بمانیم و زندگی را با همه قسمت کنیم...
سارا شمس(میرا نصیری)
*شعر: سهیل نصیری

نظرات