رد شدن به محتوای اصلی

تهمینه یوسفی، قربانی اسید پاشی پدر و برادرش در تبریز

امروز سالروز رخداد تلخیست که رنج و زخم عمیقی را بر چهره و قلب دختر جوانی بر جای گذاشت.
دوم خرداد ماه ۱۳۹۳ بود که خبر هولناک اسید پاشی یک پدر بر روی دخترش در رسانه های ایران انتشار یافت. ماجرا از این قرار بود که تهمینه یوسفی، ساکن قزوین، توسط پدر و برادر کوچکِ ۲۲ ساله اش، مورد اسید پاشی قرار گرفته و با تقلای بسیار از مرگ رهایی پیدا می کند.
بر اساس گفته های خواهر تهمینه، وی در دوران نامزدی متوجه معتاد بودن همسر آینده اش شده و تصمیمِ جدایی اش را با خانواده در میان می گذارد. اما پدرش با این تصمیم مخالفت کرده و برای تنبیه تهمینه، اقدام به فروش وسایل جهیزیه او می کند. تهمینه که روی این مسئله حساسیت بسیاری داشته، یک روز پس از بازگشت به خانه، متوجه فروختن فرش جهیزیه اش توسط پدرش شده و با او به جر و بحث می پردازد.
مادر تهمینه که تا آن لحظه شاهد بگو-مگو های آن ها بوده، با پسر کوچکش تماس می گیرد و پس از آمدن او به خانه، همراه با پدرش شروع به کتک زدن تهمینه می کنند.

خواهر تهمینه از ترس از خانه فرار می کند تا از آسیب در امان بماند. با این کار وی، برادر کوچک درب خانه را قفل میکند تا مانع از فرار تهمینه شود. پدر خانواده، از پسرش می خواهد تا صورت خواهرش را بگیرد تا او اسید آورده و بر روی صورت دخترش بریزد.
مادر تهمینه به ناله های دخترش بی اعتنایی کرده و به اتاقش می رود. و آن لحظه ی حزن انگیز اتفاق می افتد...
تهمینه ی زخم خورده خود را در حالی می یابد که طنابی دور گردنش بسته شده و یک سر آن را برادرش در دست دارد و یک سر دیگر را پدرش. آن قدر از دو سو آن را می کشند که تهمینه از هوش می رود...
اما سرنوشت تهیمنه آنجا به پایان نمی رسد. در حالی که خانواده اش تصور می کرده اند او مرده است، به هوش می آید و به داخل حمام فرار می کند. پدرش با خشم و فریاد سعی میکند در را باز کند؛ اما با زجه ها و التماس های تهمینه، از این کار منصرف می شود.
سرانجام مادر بی مهرِ تهمینه با پسر بزرگ ترش تماس گرفته و او تهمینه را با ماشین شخصی اش به بیمارستان قزوین می رساند.

تهمینه در یک هفته ۵ بار مورد جراحی پلاستیک قرار می گیرد، آن هم با فروش طلاهایش.
سرانجام، این قربانی اسید پاشی که مدتی تحت حفاظت بهزیستی بود، برای نجات جان خود، پس از چندی همراه با خواهرش به آلمان گریخته و هم اکنون در آنجا سکونت دارند. 


زندگی غم انگیز تهمینه، این دختر جوان که در اوج شکوفایی زندگی خویش قرار دارد، زمانی رنگ و روی تازه ای به خود خواهد گرفت، که بتواند هزینه ی جراحی های پلاستیک آینده اش را تامین کند. هرچند زخم هایی که بر قلب و روح او نشسته اند، هرگز درمان نخواهند شد...

بامداد اسماعیلی، خبرنگار بی بی سی، گزارشی از وضعیت کنونی تهمینه یوسفی در آلمان تهیه کرده است که می توانید آن را در لینک زیر مشاهده کنید:
https://www.facebook.com/NoToTheVeil/videos/vb.425036657539094/941991462510275/?type=2&theater

میرا نصیری

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...