رد شدن به محتوای اصلی

هشتمین سالروز خروجم از ایران


این تصمیم من بود که همه ی آن چیزهایی را که دوست داشتم و برای به دست آوردنشان تلاش کرده بودم، ترک کنم. مجبور بودم همه چیز را پشت سر بگذارم... همه چیز را...
درست هشت سال پیش، چنین روزی بود که برای نجات جانم از حکومت استبدادی اسلامی، میهن مادری ام ایران را به مقصد ترکیه ترک گفتم. آن زمان تنها ۱۸ سال داشتم. و امروز... امروز زن جوان خودساخته ای هستم که زندگی اش را با امید، شوق، و سخت کوشی تمام از پایه بنا نهاده است. 
امروز به خود می بالم که توانسته ام زندگی‌ زیبا و پر آرامشی را از صفر برای خود ساخته و هرگز در راه رسیدن به اهدافم، هیچگونه نا امیدی به دل راه نداده ام. 
همچنین، مدیون نازنین دوستانی هستم که با حمایت های خود، نقش موثری را در موفقیت هایم ایفا کرده اند. و نیز، قدردان دشمنانی هستم که انگیزه ی بیش‌تری را در من برای به دست آوردن صلابت روز افزون به وجود آورده اند. 
آینده از آن من است ‌و بهترین ها نیز در راهند...

میرا نصیری 

It was my decision to leave everything I had known and worked for and loved so much. I had to leave everything behind when I left... everything... 8 years a go today, I left my motherland Iran to Turkey to save my life from the brutal Islamic regime. I was only 18, and now, I am a young woman who has built her whole life on her own with hope, passion, and hard work.
Today, I am so proud that I have been able to create a great and peaceful life for myself from the scratch and that I have never given up hope on the way of reaching my goals. Also, I am so grateful to those amazing friends who have been such great support to my success and to my enemies as well for being such good motivation for me to becoming more stronger day after day. The future is mine. And the best is yet to come!

Mira Nassiri



نظرات

Zibayekhofteh0 گفت…
موفق باشید . من امروز شما رو دیدم ، پر از انرژی مثبت بودید .

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...