رد شدن به محتوای اصلی

خاطره ی احمد!

اسم مستعار من در کودکی احمد بود! بله احمد! می خندید که چرا احمد؟



داستان از این قرار بود که من فرزند آخر خانواده و بسیار وابسته به پدرم بودم. هرکجا که می رفت، امکان نداشت همراهش نباشم. دنبالش در حیاط و کوچه می دویدم و آنقدر التماسش میکردم تا من را بغل کند و با خود ببرد. حتی با او به پیست موتور سواری و ماشین سواری هم می رفتم. و بر سر همین مسئله به دلیل داشتن قدی بلند، پشت فرمان هم می نشستم و این شد که در سن ۹ سالگی، رانندگی را هم کاملا از او یاد گرفتم. پدرم با آن چشمان سبز رنگش چنان لبخند های پر مهری نثارم می‌کرد که دنیا از آن من می شد. دستانش پر بود از مهر. هرکجا که بود، امنیت و آرامش و شادی هم همانجا بود. 
خاطرات پنج سالگی ام را هم کاملا خوب به یاد دارم که همراه با پدرم حتی به محل کار او نیز می رفتم. بعضا با کارگرهایش مشغول به گرگم به هوا می شدم تا کنترل ساختمان هایی که برای نظارتشان می رفت را تمام کند. حتی گاهی ناهار را هم میهمان کارگرهایش می شدم. وقتی کارش تمام می شد، انگشت کوچک دست چپش را می گرفتم و قدم به قدم دنبالش می رفتم به هرکجا که میخواست برود. با او به دوچرخه سواری هم می رفتم. چه لذتی داشت خیره شدن به آن نگاه های غرور آمیزش به من در حین پا زدن به آن دوچرخه آبی رنگی که با خریدنش غافلگیرم کرده بود. 
کم کم به هشت سالگی رسیدم و سال دوم دبستان. اما همچنان انگشت پدر در دست، همراهش بودم. عرف جامعه سنتی و مسلمان دیگر تاب دیدن دختری هشت ساله و بدون حجاب را در خیابان و مجالس مردانه نداشت. دوستان و آشنایان شروع کرده بودند به گلایه و وقتی من را می دیدند می گفتند: ااا! پس حجابت کو؟! 
کوتاه بیا نبودم. از روسری و حتی لباس آستین بلند نیز خوشم نمی آمد. یک روز که همه ی اعضای خانواده دور هم نشسته بودیم ، صحبت از پیدا کردن چاره ای برای بیرون رفتن های من با پدرم شده بود. دقیقا یادم نیست این پیشنهاد از سوی کدام یک از اعضای خانواده ام داده شد، اما تصمیم بر این گرفتند که بدهند خیاط برایم کت و شلواری پسرانه بدوزد. موهایم را هم کوتاه تر کنند. در این صورت با پوشیدن لباس پسرانه، می توانستم با پدرم آزادانه تر به گردش و جاهای دیگر بروم. 
روزی که آن پیراهن سپید پسرانه را با آن شلوار و جلیقه ی قهوه ای رنگ پوشیدم، برادرهایم از فرط خنده ریسه می رفتند و صدای قهقه های پدر و مادرم خانه را پر از نشاط کرده بود. چند روز قبلش هم با برادرم به آرایشگاهی مردانه رفته بودم و موهایم را آلمانی کوتاه کرده بودند. 
شده بودم یک پارچه آقا! بعد از ساعتی خندیدن، نوبت به انتخاب اسم رسیده بود. چراکه پدرم نمی توانست من را در جمع هایی که می رفت، با اسمی دخترانه صدا بزند. همسایه ای داشتیم به نام احمد آقا. این احمد آقای مهربان، قد کوتاهی داشت و همیشه کت و شلوارهای قهوه ای رنگ به تن می کرد. وقتی مادرم به شوخی رو به پدرم گفت: دخترمان شبیه به احمد آقا شده، پدرم خنده ی بلندی کرد و گفت: خودش است! احمد آقا! از این بعد احمد صدایش می کنیم. 
و من برای آزادانه گشتن در شهر همراه با پدرم، از پوست سمیرا خارج شده و با هویت جدیدم احمد، زندگی جدیدی شروع کرده بودم. بسیار لذت بخش بود وقتی در مراسم های عروسی همراه با پدرم در بخش مردانه به شیطنت و بازی با پسرهای هم سن و سال خودم مشغول می شدم. حتی برای مراسم های سوگواری هم با پدرم به مسجد می‌رفتم و هیچکس متوجه دختر بودنم نمی شد. پدرم هم من را به همکاران و آشنایانش، احمد معرفی می کرد. اما این خوشی یکسالی بیش‌تر دوام نیاورد. صدایم بسیار دخترانه بود و دیگر همه از ماجرا بو برده بودند و به شدت پدرم را مواخذه می کردند. در نهایت، در سن ۱۰ سالگی حجاب دخترانه ام را کامل کردند و من را از پدرم جدا. 
با هویت احمد خاطرات بسیار خوبی دارم. احمد باعث شد من در بین مردان رشد کرده و با جدیت بیش‌تر آن ها نسبت به زنان در برخورد با مسائل مختلف زندگی، آشنا شده و آن فرهنگ را در درونم تقویت کنم. بزرگ شدن با دو برادر و همراهی کردن آن ها نیز به من خلق و خویی پسرانه داده بود. به شکلی که از کودکی تفاوت چشمگیری نسبت به دخترهای اطرافم احساس می کردم. از ناز و اداهای دخترانه خوشم نمی آمد و با قاطعیت تمام، رفتاری جدی داشتم. نمونه ی دیگرش رفتنم به کلاس های رزمی به جای ژیمیناستیک بود. هویت احمد، هویتی مستعار که از سوی خانواده ام برای آزادی بیش‌ترم به من داده شد، پایه ای بود برای سرسخت بار آمدنم. 
این تجربیات در عین خاطره انگیز بودن، آغازی شدند برای انسجام در شکل گیری هویت آتی ام. انسجامی که باعث شد با تمام تلاطم های زندگی دست و پنجه نرم کرده و پیروزانه از نبرد با مشکلات خارج شوم. پدرم، با تمام شوخ طبعی هایش، مهربانی هایش و ملایمت هایش، علاوه بر تاکید بر قدرت فکری و عملی، من را به مانند خودش انسانی شریف بار آورد و اینگونه پرورشم داد که شرافت اخلاقی و کاری را در اولویت زندگی ام قرار دهم. از پدرم، مادرم و هر دو برادرهایم برای انسانی زیستنشان، و تلاش هایشان برای پرورش صحیح من از هر لحاظ، تا بی نهایت سپاسگزارم.

باشد که باشند

میرا نصیری

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!

نفس کشیدن برای آزادی خواهان در ایران قدغن، برای بازماندگان خمینی در سراسر دنیا آزاد!  بحث بر سر این نیست که نتیجه خمینی چه پوشیده!‌ نکته اینجاست که نفس کشیدن در ایران برای آزادی خواهان قدغن است، اما فرزندان، نوادگان، آشنایان و یاران خمینی با ثروت های مردم ایران در کشورهای دیگر به زندگی ملوکانه خویش مشغولند و قوانین آن دجال را بر سر مردم ایران می کوبند. یا خونشان را می ریزند، یا به جسم و حقوق آنان تجاوز می کنند!  این رهروان راهِ خمینی در خارج از ایران ضمن دریافت اقامت و پاسپورت کشورهای دیگر، به تحصیل پرداخته و همیشه از آن کشور به این کشور در رفت و آمدند! هرگونه می خواهند می پوشند، می گردند و نطق می کنند؛ اما کسی مانع آنان نیست! چون آنان خمینی زاده و خمینی پرورده اند!  نعمات بهشتی در این جهان هم برای این همراهان آزاد است، اما برای مردمی که صاحب خاکِ ایرانند؛ زندگی کردن هم ممنوع است! دخترانِ ایرانی به عناوین مختلف از دانشگاه ها اخراج می شوند، نه راه دیگری برای تحصیل در کشور خویش دارند و نه راه خروجی از ایران!  اما کافیست تا سرسپرده این جانیان باشند، آنوقت همه جای دنی...

فمنیست ها، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را به آتش کشیدند

فعالان سازمانِ فمن، پرچم لا إله إلا الله محمد رسول الله را روبروی مسجدی در پاریس به آتش کشیدند.  دختران فمن تونسی در فرانسه در اعتراض به قوانین اسلامی و حبس کردن امینه دختر فمن در تیمارستان، پرچم اسلام را به آتش کشیدند!  به امید آن روز که دیگر هیچ پرچم مذهبی در دنیا وجود نداشته باشد!   ! به آتش کشیدن پرچم اسلام!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!!

و آنگاه که مذهبی های مسیحی و مسلمان یک عقیده را در خواب به دار می آویزند...!! دیشب خواب دیدم در سفر به اندونزی برای شرکت در مراسم خواهر یکی از دوستانم، در کشوری که هواپیما برای سوخت گیری در فرودگاهش فرود آمده بود، پیاده شدم و خواستم شهر را هم دیده باشم. همینطور که در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم ساختمانی قدیمی به چشمم آمد. وارد شدم و پس از عبور از اتاق های بسیار داخل اتاقی شدم که به کلاس درس می مانست و کشیشان بسیاری در آنجا مشغول کتاب خواندن بودند! یکی می خواند و دیگران گوش می دادند. پاراگراف که تمام می شد، کشیشی دیگر شروع به خواندن می کرد. کتابی را از روی سکوی کنار پایم برداشتم تا بدانم چه می خوانند. پارسی نوشته بود! نوبت به من رسید! با تعجب نگاهشان کردم! یک نفر کتابش را به دستم داد و انگشت اشاره اش را زیر یکی از خطوط گذاشت تا بدانم خواندن را از کجا شروع کنم! نگاه های خیره و پر از خشمشان به من مهلت آن را نداد تا بگویم گذری به اینجا وارد شده ام و از شما نیستم! چون پارسی بود شروع کردم به خواندن بلکه از آن چشم ها خلاصی یابم. اما تمام کلمات را بدون استثنا با غلط خوانده و چنان در خوا...